پرنیا و روشنا عشق مامان و بابا

و ان یکاد



[ چهارشنبه 20 شهريور 1392 ] [ 11:09 ] [ مامان مریم ]
[ ]

ورود پرنیا جان به پیش دبستانی

قربون پرنیا جونم  برم که  امسال میره پیش دبستانی.وقتی فکرشو میکنم ،فینگولیه من  تو هنوز اندازه فنچی و نمیتونی از حق خودت دفاع کنی. تا حرف بهت بزنند اون دل کوچولوت می شکنه. الهی قربونت برم وقتی مقنعه با مانتو میپوشی چقدر کوچولوی با مزه میشی.

 

 

و امااا......

دلشوره عجیبی دارم،  و اشکهایم پشت پلکهایم و بغض در گلویم پنهان شده، هنوز تصور اولین لحظه در آغوش گرفتنت از یادم نرفته و در ذهنم جاریست ، طفل ضعیفی بودی و ناتوان.حال از اینکه جگرگوشه ام را سپردم به دست دیگران، دیگرانی که با وسواس انتخاب کردمشان و نمیدانم باطن حرفهایش را می فهمند یا نه،ظرافت های روحش را درک میکنند یا نه، نکند حرفی بزنند و به گونه ایی رفتار کنند که به لطافت روحش لطمه بخورد و آن طور که باید روحش رشد نکند.....

دلشوره دارم از روزهای دیگر از روزهای بحران بلوغ که روحش قصد اوج گرفتن دارد، از روزی که مستقل زندگی کند و من جای خالیش را بی تاب باشم، از روز رفتنم از دنیا که غصه بخورد و دیگر پدرو یا مادری نباشد که نازش را بخرد و بارش را به دوش بکشد، از روزهای پیری اش که نمی دانم کسی هست که دستان پیر و رنجورش را بگیرد و هم پایش آهسته قدم بردارد...

و اماااااااااا.........

امانت پاک و معصوم خداوند را به او می سپارم که از بهترین مادران و پدران مهربان تر است

 

با همه ی دل نگرونی هام خوشبختانه پرنیا جان یه معلم مهربون داره که خیلی خیلی دوسش داره ،روز اول مهر به اتفاق بابایی و روشنا  پرنیا جان رو بردیم پیش دبستاتیش .بر خلاف تصورم از اینکه شاید بی تابی کنه، خیلی راحت با این قضیه کنار اومد هر چند بغض کوچیکی گلو شو گرفته بود اونم بخاطر دیدن بچه هایی که گریه میکردن و بی تاب از جدا شدن والدینشون بودن. ولی از طرفی کوچولوی مامان قربونش برم از شوق اینکه داره میره مدرسه خیلی خوشحال بود.و با دیدن خانم معلمش (خاله زهرا هم بهش میگفتن)دستش رو گرفت و هم پاش به کلاسش رفت .با همه ی اینها دلم نمیومد باهات خدافظی کنم.چرا که واسه ی اولین بار  قراربود ازت جداشم .غمگینو شما هم هیچ وقت حاضر نبودی بدون من و بابایی جایی بری  ، بابت همه ی موحبت های الهی خداوند رو سپاسگذارم.

 

یه چند صباحی که گذشت همش میگفتی" مامان یه روز خانم معلمم(خانم مطلوبی)رو دعوت کن و خودتم مستقیم ازشون دعوت کرده بودی و تا حدی رفاقت داشتی که شماره موبایلشونم گرفته بودی...زیبا 

 

خانم معلم تونم که اسطوره ی صبرو مهربونیه عکس های زیبایی از شما و دوستتون یکتا که در حال درست کردن بادبادک بودین با تلگرام واسم فرستادن.

 

و اما تولد شکیبا جون دوستت پرنیا که مامان مهربونش کنار دوستاش تو پیش دبستانی شون واسش 

گرفته....ان شاالله صدسال زنده باشی خالهبغلمحبتجشنجشن 

 

خدا رو شاکرم از بودن روشنا جون که خودش نعمتیه و تایم نبودن پرنیا جون باعث میشه تنهایی مون رو پر کنه ....

 

اینم یه عکس از هنرهای تو خونه که واسه ی خودت یه پیشو درست کرده بودی یه نخ هم بهش وصل کردی و دنبال خودت میکشوندی مثلا می خواد بگیردت منو بابایی مرده بودیم  از خنده

 

و اینم گل زیبایی که با خمیر درست کردی

 



[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ 9:53 ] [ مامان مریم ]
[ ]

روزهای آغازین تولد دومین دخترنازم

فرشته کوچولوی مامان و بابا ،آبجی کوچولوی پرنیا جون؛به جمع سه نفرمون خوش اومدی.

niniweblog.com

niniweblog.com

niniweblog.com

 

این روزها ،به عشق وجودت نفس می گیریم، همچین تو دلمونniniweblog.comخودت رو جا دادی که حاضر نیستیم واسه ی

ثانیه ایی ازت دور باشیم.

                       

 

                                                     niniweblog.com

                             

 

                                                 niniweblog.com

 

و امااااااااااااااا با همه ی این ها نگرونیniniweblog.comمن روز به روز بیشتر می شد؛آخه جگر مامان ، کوچولوی ریزه میزه بود،روز سوم بعد تولدت بود که چون شیرم کم بود بدنت داشت کم آب میشد واحساس کردم کمی چشمات زرد داره میشه و نگرون از اینکه زردی بگیری و به اصطلاح ما ایکتر...به اتفاق بابایی بردیمت دکتر مخصوص پرنیا  ،دکتر شیخانی که پرنیا خیلی دوسش داره. خوشبختانه بعد ویزیت گفت جای نگرونی نیست یه سرم قندی نوشت که طی 24 ساعت بخوری و واسه ی منم پودر شیر افزا .. که خدا رو شکر بعد چند روز روبه راه شدی.

روز پنچم بعد تولد هم  با مامان جون وبابایی رفتی واسه ی آزمایش تیروئید....خدا رو شکر دختر صبوری بودی و گریه نکردی...

                           

                         niniweblog.com

     

                           niniweblog.com

 

و اما راز نگهداری پرنیا جون تو این مدت آفرین داره،

دخترم معنی راز داری رو میفهمه و اگر بهش بگیم این یه رازه به هیچکس نمیگه ....از قبل تولد آبجی کوچولوش  اسمی رو که من و بابایی انتخاب کرده بودیم رو به پرنیا گفتیم و تو این مدت هر کی تلاش میکرد از زیر زبونش بکشه موفق نمیشد.البته واسه ی خودش اسم های خیالی داشت...پریا، سوگل، رویسا...و هر دفعه یکی از اینا رو میگفت.

تا اینکه اسم دخمله نازمون رو گذاشتیم روشنا

قبل از اینکه تصمیم به بارداری مجدد بگیرم از این اسم خوشم اومده بود به بابایی که گفتم اونم خوشش اومد و این شد که اسمت رو گذاشتیم روشنا 

امیدوارم ازاسمت خوشت بیاد دخمل نازم و خوش نام باشی.

 



[ 2 مهر 1396 ] [ 0:11 ] [ مامان مریم ]
[ ]

قدم نورسیده..........وزیباترین هدیه خداوند

به شکرانه ی خداوند و سپاس از لطف و رحمت بیکرانش دومین فرزندمون به سلامتی روز سه شنبه 31 مرداد 96 ساعت 10 صبح با زایمان طبیعی به دنیا اومد...........niniweblog.com واین روزشد یکی دیگه از روزهای شیرین زندگیمون که به لطف پروردگار شامل حالمان شد.niniweblog.com

 

                                          Liebe linien

                           

                                                                 

                                                    niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

 

در حالیکه از شدت دردی که کشیده بودم حتی توان حرف زدن نداشتم وقتی صدایه گریه تو شنیدم از خوشحالی اشکام سرازیر شد. قربون قدرت خدا برم کپی پرنیا بودی انگار پرنیا دوباره متولد شده بود  و تو باچشمایه نازت زول زده بودی به من.چه حس زیبایی بود..... آخ که دلم میخواست محکم تو بغلم بگیرمت ولی توانش رو نداشتم یه کوچولو شیر خوردی بعدشم منتقل بخش زنان شدیم ...تو این چند ساعت بابایی ،خاله صدیقه و مامان جون چشم انتظار دیدنت بودن ..طفلی بابایی که تا ساعت ملاقات نمی تونست بیاد ..(آخه ورود آقایان ممنووووووووووووووووووووعniniweblog.com)ولی تا خاله و مامان جون دیدنت از تعجب گفتن خدای من این که کپی پرنیاستتعجب

 

                                   روشنا                                                   

 

 

                                       پرنیا

 

 

این دو تا عکس از سه روزگی تونه..........کاملا شبیه همین  niniweblog.com

 

                        Liebe linien     

    

خاله جونیا و مامان جون تو این چند روز حسابی اذیت شدن و سنگ تموم گذاشتن . . خیلی خیلی ازشون ممنونیم. ان شاءالله روشنا جونم که بزرگ بشه جبران میکنهچشمک

 

 

Liebe linien

                       

Liebe linien

 

 

 



[ 19 شهريور 1396 ] [ 12:06 ] [ مامان مریم ]
[ ]

پس کی نی نی مون به دنیا میاد؟....پس کی میرم مدرسه؟....تولد مردادی ها

و اما جمله ی این روزای پرنیا جوووونی.......پس کی نی نی مون به دنیا میاد؟....پس کی میرم مدرسه؟..

 

هر روز چشم انتظار به دنیا اومدن آبجی کوچولشه....و از طرفی لحظه شماری واسه ی مدرسه رفتنمحبت

خلاصه که روزهای آخر کاریم و شروع مرخصی نزدیک بود ،از طرفی تصمیم داشتیم وسایل مونم واسه ی این مدت مرخصی ببریم بیرجند تا امید به خدا تو این مدت انتقالیمونم درست بشه...پرنیا جونم این روزها از فرط خوشخالی ثانیه شماری میکرد تا روزهای شیرینی که در انتظارشه زودتر برسه.

روز مرخصی فرا رسید و راهی بیرجند شدیم . این روزها کلی واسه ی خودت صفا می کردی از رفتن به پارک و جاهای تفریحی .....

 

 

در ادامه چند عکس .....

 

 

 

یه شب حوس جوجه کباب کرده بودی که به اتفاق خاله زینبی و آقا مرتضی رفتین شمس العماره

 

 

 و اما یه جشن تولد خودمونی از تولد مردادی ها که خاله صدیقه زحمت کیکش رو کشیده بود  آخه کلی مردادی داریم از بابا بزرگی گرفته  تا مهرداد (پسر دایی ت ) ،آقا مرتضی ، آقا حامد و آوا جونم  دخترنازشون که به مردادی ها اضافه شد.منم خیلی دوس داشتم یه تولد مخصوص خودت بگیرم ولی هنوز خونه گیرمون نیومده بود و منم شرایط جسمیم به خاطر بارداری جوری نبود که بتونم جشن تولدت رو بگیرم .همین جا قول میدم ان شاءلله سال بعد حتما یه تولد مخصوص خودت بگیرم

 

این عکسم خونه ی مامان جونی تو خواب ازت گرفتم...عاشقتم خانم کوچولوی مامانبغل

 

 

و اماااااااااا...............من 36 هفته بودم یه چند هفته یی طول کشید تا به دنیا اومدن دخمل نازمون .41 هفته بودم و نگران از اینکه پس چرا نی نی مون به دنیا نمیاد...آخه من و دختر دایی عزیزم مرضیه جان دقیقا" تاریخ زایمانمون یکی بود و آوا جون دخمل نازشون که خدا نگهدارش باشه به دنیا اومده بود  و من تاریخ زایمانم رسیده بودو خبری از اومدن نی نی مون نبود .تا اینکه روز دوشنبه 30 مرداد نوبت دکتر داشتم خیلی استرس داشتم و نگران  از اینکه چی میشه.قرار شد اگه تا روز بعدش به دنیا نیاد یک شهریور بستری بشم غمگین کارم شده بود صلوات فرستادن و اینکه اتفاقی نیفته و به سلامتی جگرگوشم به دنیا بیاد........چقد انتظار کشنده ست...غمگین



[ چهارشنبه 25 مرداد 1396 ] [ 12:01 ] [ مامان مریم ]
[ ]

هفته بیست و هفتم بارداری

از اونچایی که هفته 13 بارداریم جنسیت نی نی مون به طور واضح مشخص نبود  منتظر مرخصی بعدی بودیم که بریم بیرجند ..

هفته 27 بارداری بود که تصمیم گرفتیم یه مرخصی بریم واسه ی مشخص شدن تعیین جنسیت  ... روزی که نوبت سونو داشتم پرنیا و بابایی هم دلشون می خواست با هام بیان داخل اتاق سونو .و از طرفی پرنیا جون از همون روز اول دوس داشت نی نی مون دختر باشه .همین که نوبت من رسید و وارد اتاق شدیم دکتر پس از اطمینان در مورد سلامت جنین با لبخندی ملیح گفت : خوب نی نی تونم دختره....هنوز این جمله رو داشت میگفت که پرنیا جون انقده ذوق زده شد و خودش رو توبغل باباجونش انداخت ،آخه قبل ورود به اتاق ،بابایی سربه سرت میزاشت و میگفت نی نی مون پسرهچشمک.خانم دکترم از خوشحالی پرنیا جون گفت آخی جانم، چقدر خوشحال شدی که آبجی داری..

تا مدتی بابایی و عمو سعیدت باهات شوخی میکردن و گاها گوشی موبایلشون رو برمیداشتن و میگفتن : خانم دکتره زنگ زده میگه اشتباهی شده ،نی نی تون پسرهچشمک

واما ...در ادامه ی مرخصی خیلی دلم هوای مشهد و زیارت امام رضا (ع) کرده بود.تا اینکه تصمیم گرفتیم به اتفاق مامان جون و خاله زینب بریم مشهد..

 

نائب الزیاره همه ی دوستای خوبم بودم و حسابی به همون خوش گذشت.

 

 

و چند تا عکس از ادامه ی مرخصی مون ............

و اما به اصرار بابایی حاضر شدی موهات رو کوتاه کنی  اونم نه هر آرایشگاهی

تا اینکه به اتفاق من وبابایی رفتیم آریشگاه بعد ما خاله زینب و آقا مرتضی هم اومدن پیشت

 

 

اینم چند تا عکس از شهربازی

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم چند تا عکس از باغ بابایزرگی

 

 

 

 

 

 

 

 

علاقه زیاد به بستن این مدل مو داری واسه ی همینم راضی شدی موهات رو کوتاه کنیمچشمک

از توی یکی از سریال ها خوشت اومد .منم تو خونه واست این مدلی میزدم

 

 

و اما چند تا از نقاشی هات............علاقه ی زیاد به نقاشی داری

 

 

 

 

 

 

 



[ سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ] [ 9:26 ] [ مامان مریم ]
[ ]

عیدانه 96

سلام به روی ماهت .......عیدت مبارک پرنیای مهربونم.....

روزها چقدر تند میگذرند تا چشم به هم میذاریم تموم میشن انگار همین دیروز بود که سال 95 شروع شد..خداوندا سال جدید رو برای همه ی دوستان عزیزم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت قرار بده و برای عزیزترین هایم نیز بهترین ها را رقم بزن .آمین 

  

 

امسال بر خلاف مابقی سالهای گذشته بنا به دلایلی تصمیم گرفتیم نیمه اول فرودین رو واسه ی مرخصی و بازدید از اقوام در نظر بگیریم که مصادف شد با چندین مناسبت : 29 اسفند ؛روز مادر .30 اسفند ؛سال تحویل و 1 فروردین تولد عمه جونت که با بودن دور همی حسابی بهمون خوش گذشت و مابقی تعطیلات هم به دیدو بازدید سپری شد.

 

 

 



[ دوشنبه 21 فروردين 1396 ] [ 21:53 ] [ مامان مریم ]
[ ]

مسافرت چابهار95 واما........... خبرجدید

با اومدن مامان جونی و بابا بزرگی (بابایی)، عمو سعیدو عمو مصطفی به سروان تصمیم گرفتیم یه سفر کوتاه به چابهار داشته باشیم که کلی خاطره شد واسمون و شما هم از این سفر حسابی لذت بردی

 

......خبر جدید

و اما خبر اینکه خدای مهربون با نیت قلبی و خواسته ی خودمون خوشحال مون کرد و اگه خدا بخواد قراره به جمع سه نفرمون یه نفر دیگه رو هم هدیه کنه....تو این مدت شما و بابایی بابت این موضوع خیلی خوشحال شدین . اما ویار شدیدم امانم رو بریده بود...ولی محبت های  بابایی که همه جوره هوا مو داشت ودلسوزی دختر عزیزم پرنیا جون بهم روحیه میداد تا تحملم رو بیشتر کنم. تو این مدت پرنیا جان یه پا خانم شده بودو تو کارای خونه خیلی کمک میکرد. عاشقانه دوستتون دارم..........

و اما دو هفته بعد ،مامان جونی و بابا بزرگی (مامانی) به اتفاق خاله زینب و همسریش به قول تو (دایی مرتضی) و مهرداد (پسر دایی شما) با شنیدن خبر بارداری مامانی ،واسه ی سرزدن ازما اومدن سراوان...خیلی خیلی از اومدنشون خوشحال شدیم و شما هم که تو این دو هفته بخاطر حال خراب من و ویار شدیدم تو روحیه ت اثر گذاشته بود باعث شد حسابی حال و هوات عوض بشه.طفلی خاله جون و مامان جونی هم تو این یه هفته حسابی کمک احوالمون بودن  و شما  هم که تا بحال انقده وابستگی بهشون نشون نداده بودی ولی حسابی وابسته شده بودی طوری که روز رفتنشون خیلی غصه خوردی و یه عالمه گریه کردی و همش میگفتی من خاله ی عزیزمو می خوام........البته حقم داشتی به خاطر شرایط جسمی من بود که دپرس شده بودی .

یه کلیپ از این صحنه ت دارم که دل آدم کباب میشه....اما بعد چند روز خدا رو شکر بهتر شدی .

اینم چند تا عکس از جاهای تفریحی که به اتفاق هم تو این مدت رفتیم.

 

 

 

 

 

 

 



[ 10 بهمن 1395 ] [ 21:51 ] [ مامان مریم ]
[ ]

تاسوعا و عاشورای حسینی95

سلام به پرنیا جون بغل

ایام تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه ی دوستای وبلاگیم تسلیت میگم...

 

 

واما قسمت نشد ایام تاسوعا وعاشورا رو بیرجند باشیم چون تازه از مرخصی برگشته بودیم و از طرفی طفلی بابایی  یه شب که میره سالن پاش آسیب میبینه و مجبور میشه یه چند هفته ایی پاش تو گچ باشه .

خلاصه که این چند شب رو سه تایی به اتفاق ،با شرکت تو مراسم  عزاداری امام حسین (ع) ،مسجد محل گذروندیم و شما هم هر شب منتظر بودی که حتما حضور داشته باشی..

واما شب شام غریبان و شمع روشن کردن شما که مثل همیشه کلی ذوق داشتی واسه ی همه دعا کردی

 

 

 

الهی به حق امام حسین (ع) و دل شکسته ی زینب ،خدا همیشه پشت وپناه همه فرزندامون باشه.

 

 

 

 

 



[ دوشنبه 24 آبان 1395 ] [ 21:47 ] [ مامان مریم ]
[ ]

عروسی خاله جون

سلام عزیزتر از جونم...پرنیا جونم

ان شاءالله روزی برسه که عروسی و خوشبختی خودت رو ببینم دخترم.

آمیییییییین.

بالاخره خاله زینبم رو هم عروس کردیم و فرستادیم خونه ی بخت ..شکر خدا مراسم خیلی قشنگ و با شکوهی برگزار شد.. بهمون فوق العاده زیاد خوش گذشت. ان شاءالله که زندگی به کام شون و لحظاتی پر از شادی و سلامتی در کنار هم داشته باشن...آمیییییییییین

قربوننننننننننت برم با اون تیپ خوشتیپت و طلا جواهراتی که به خودت آویزون کرده بودی به خصوص اون مرغ آمین ت که مدتها بود قول خریدش رو بهت داده بودم.بس که سریال شهرزاد رو نگاه کرده بودی شیفته ی طلای شهرزاد شده بودی.خلاصه که حسابی واسه ی مراسم خاله جونت رقصیدی و تا تونستی شاباش گرفتی..یه لحظه هم که رفته بودی قسمت آقایون اونجا هم قربونت برم به خاطر شاباش هم که شده بود ، تنها وسط جمع واسه ی خودت میرقصیدی و کلیپ جالبی بابایی ازت گرفته بود باورم نمیشد از این ریسک ها هم بکنی . همه رو یه جورایی شیفته ی خودت کرده بودی..

وای از خاله زینب بگم که ماه شده بود.....لامصب چه رقصایی هم که میکرد دیدنی...کلیپ شون هم فوق العاده زیبا بود ..ان شاءالله که به پای هم پیر بشن و خوشبخت..

خدا رو شکر مراسم رو به سلامتی پشت سر گذاشتیم ...ان شاءالله که همیشه شاد باشن.

در ادامه چند تا عکس........

پرنیا جون در کنار سارا جون دختر خاله ی عزیزش

 

 

 

پرنیا ،سارا ،فاطمه زهرا

 

 

 

اینم یه عکس با سجاد وسارا پسر خاله و دختر خاله ی پرنیا جان قبل از شروع مراسم در محوطه ی تالار

 

 

اینم یه عکس سلفی بابایی با آقای داماد به عبارتی به قول پرنیا جان دایی مرتضی

 

 

 



[ جمعه 2 مهر 1395 ] [ 19:58 ] [ مامان مریم ]
[ ]

تابستان 95

سلام سلام هزار سلام به  پرنیا چون و همه ی دوستای وبلاگی خودم....

این روزا پرنیا جون ما شب ها تا دیر وقت بیدار و صبح ها تا لنگ ظهر خواب......البته حق داره طفلی نه سرگرمی نه جای تفریحی ونه .......اون تایمی از روز هم که بیداره یا با خودش مشغول خاله بازی کردن و منم باید مهمانش باشم یا هم پای لب تاب و مشغول نگاه کردن سریال شهرزاد و یا نهنگ عنبر ،آتش بازی،بارکد،و..........شب ها هم که عاشق دیدن دور همی بخصوص قسمت نمایشش رو خیلی دوست داری و به عبارتی من وبابایی اسمت رو گذاشتیم قیمت ،آخه همچین جالب مثل خودش میگی :گل مممممممممممممن....خندوانه رو هم خیلی دوست داری  وخداحافظی کردنت کپ جناب خان می مونه............. خلاصه که دیدن این فیلم ها باعث شده یه حرف های بزرگتر از سن خودت بزنی که ما رو حیرون می کنی و انگشت به دهن...تعجببه نقاشی کشیدن هم خیلی علاقه داری و استعداد زیاد ولی متاسفانه اینجا کلاس نقاشی واسه ی سن شما نداره ولی بابایی نقاشی ش از من خیلی بهتره و کمکت می کنه و شما هم کلی ذوق می کنی . علاقه ی زیاد به والیبال رفتن با باباییت داری و مواقعی که من شیفت شب هستم با هم میرین و کلی با بچه های هم سن خودت بازی می کنی و به قول بابایی واسه ی خودت تو بازی حکومتی می کنی  و مواقعی که قراره بابایی بره فوتبال چون اونجا امکان اینکه توپ بهت بخوره هست واسه ی همین یه جورایی دست به سرت می کنه که باهاش نری ویا اگه من خونه باشم دیگه نمی بره شما رو ، ولی شما زرنگ تر از این حرفایی ،یه روز وقت رفتن گفتی میدونم می خوای بری والیبال منو نمی بری ،همیشه اینو با یه لحن خیلی با مزه میگی، از قرار اون روز م چون من خونه بودم بابایی نمی خواست ببردت و تو هم وقت رفتن حواست به کفش های بابایی بود تاکه دیدی کفش های والیبالش رو داره می پوشه گفتی دیدی داری میری والیبال منو نمی بری ،خلاصه که مردیم از خنده... شب ها قبل خواب هم شروع می کنی به خوندن دعای امام زمان و بعدشم میگی مامان بیا ناس بخونیم ،اخه تازه چند ماه ی شده این دو تا رو یاد گرفتی ....قربونت برم خیلی کامل و دلنشین می خونی ............ بله دیگه اینم سرگرمی های تابستون 95 شماست .آرام

ابراز علاقه تو هم خیلی دوس دارم ،قربونت برم همچین با احساس خودت رو میندازی تو بغلم و میگی مامان خیلی دوست دارم.که دلم می خواد له هت کنم ..بلافاصله واسه ی این که به بابای ت هم ابراز علاقه کنی همین کارو میکنی...هیچ وقت نشده فقط بگی من رو دوس داری یا فقط بابایی ،همیشه میگی هر دو تاتون رو دوست دارم..عاشقتم بدجوررررررررررررررربوس

واما امسال به خاطر مراسمی که در پیش داریم عروسی خاله زینب.آبجی گلم فقط تونستیم یه مسافرت کوتاه کرمان بریم واسه ی همون بقیه مرخصی م رو گذاشتیم واسه ی مراسم..خیلی دلم هوای مشهد و حرم امام رضا کرده ولی ان شاء الله اگه خدا قسمت کنه تو مرخصی های بعدی حتما میریم....

واما چند تا عکس زیبا از راین جای تفریحی و بسیار دیدنی کرمان  و دنیای جادویی بیرجند کلی صفا کردی

 

این آبشار بسیار دیدنی و جذاب راین ...و فوق العاده هوای خنکی داشت.

اینم عمو سعید و پرنیا جون

 

 

 

اینجا هم  دنیای جادویی بیرجند که با سارا جون دختر خاله ی عزیزت کلی صفا کردی

 

 

 

 

 

 

 

و در آخر هم عکس های دیگه از تنهایی بازی کردن های خودت وژست های خاص 

 

 

 

 

 

عاشق وسایل پزشکی و به عبارتی مشغول آمپول زدم من به ناحیه ی قوزک پاخنده

 

 

 

عاشق دوچرخه سواری هستی و گاها" به همراه باباییت عصرها میرین دوچرخه سواری

اینم نمونه ایی از نقاشیت

 

 

 

 



[ شنبه 2 مرداد 1395 ] [ 19:15 ] [ مامان مریم ]
[ ]

4 سالگیت مبارک

سلام پرنیا جون من .عزیزتر از جانم...خوشبوترین گل من...فدای همه ی وجودت که زندگی م به نفس هات بنده.

تولد 4 سالگیت مبارک مهربونم..

ببخش که دیر به دیر میام و واست می نویسم.اینو بدون که این تاخییر دلیل کم شدن عشق من و بابایی به شما نیست عزیزم..الان که واست می نویسم ماه مبارک رمضان و مصادف با 22 تیرماه 95 شب تولد توست......قسمت نشد واست تولد مفصلی بگیرم فقط یه کیک ساده و جشن سه نفره با هم گرفتیم ان شا ءالله که سال بعد واست جبران می کنم عزیزم...

برات بهترین ها رو آرزو می کنم....

 

 

از تو گلخونه ی دنیا                              میون تک تک گلها

قسمت ما هم همین بود                     پرنیا تو شدی گل ما



[ دوشنبه 21 تير 1395 ] [ 20:18 ] [ مامان مریم ]
[ ]

عیدانه 95

 

                  

 

سال نو می شود،زمین جانی دوباره می گیرد و نفسی دوباره می کشد.برگها به رنگ در می آیند و گلها لبخند می زند.در این رویش ما کجا ایستاده ایم و سهم ما چیست؟سلام بر زمین ،درود بر ابرها،سپاس از خالق اینهمه رنگ و نقش...زیباترین شاهکار گیتی بر تمامی عزیزانم مبارک.بهترین هفت سین ها را برایتان آرزو می کنم.

                                                                                         

                                                                                                              

پروردگارا سال جدید را برای همه مردم نیک و مهربان ایران زمین به خصوص دوستان نی نی وبلاگی عزیز سالی سرشار از سلامتی،نیکی،موفقیت های بزرگ و برآورده شدن حاجات قرار بده و برای عزیزترینهایم،خانواده عزیزم و ریشه ی وجودم ،دختر نازنینم،بهترین روزها و بهترین احوال را رقم بزن.بی اندازه تو را سپاس و عشق ای مهربانترین..                                                                                                                                                                                niniweblog.com                                                 

                          

به شکرانه ی  خداوند ،امسال  تصمیم گرفتیم فرصت ها رو غنیمت بشماریم و به بهانه ای برای دور هم بودن کنار عزیزان دوازده بر وسیزده به درو ، در دامان سبز طبیعت به خوشی سر کنیم...که خدا رو شکر خیلی خیلی خوش گذشت و اکثر فامیل دور همی به خوشی سر کردیم..

 

در ادامه .........عکس های شکوفه ی بهاری و طنازم  پرنیا جون در طبیعت زیبا    http://i5.glitter-graphics.org/pub/1533/1533345xcnw09g7xt.gif

 

 

 

 

 

 

 



[ جمعه 20 فروردين 1395 ] [ 19:31 ] [ مامان مریم ]
[ ]

دوستت دارم ای همه ی زندگی من

                                                            

 

نگاه که میکنم میبینم دیریست تمام روزهایم در تو خلاصه شده

 

سلام سلام به دور دونه ی مامان و بابا...

این روزا شدی یه پا قصه خون. عاشق کتاب قصه و شعرهای جدید هستی. قصه ی جوجه اردک زشت، حسنی وببعی سربه هوا، حسنی سه بزغاله و...  من یه دور واست می خونم بعدشم خودت از روی تصاویر کتاب ،به زبون خودت شروع می کنی به.خوندن... چند تا از قصه هاتم واسه ی شهربازی هپی لند فرستادم... خلاصه که این روزا خیالم بابتت، خیلی راحت تر شده و خدا رو شکر احساس می کنم  به استقلال رسیدی. 

فقط تنها چیزی که هست دلت می خواد صبح تا شب در اختیارت باشیم و مدام باهات بازی کنیم.. خاله بازی کردنت عشقه ،منم باید چادر به سر بیام مهمونیت و ادامه شم پذیرایی و پارک و خرید....اگه هم نتونم باهات بازی کنم میری توی خونه ت و دستاتم روی چشمات و الکی شروع می کنی مثلا به گریه کردن..... آدم دلش کباب میشه. 

اصلاً تحمل قهر کردن رو نداری اگه هم یه کوچولو  من و بابایی ازت ناراحت بشیم و یاخودتم قهر کنی بلافاصله میگی مامان می خوام بوس تون کنم و آشتی می کنی. یه شب که همکارم مهمان ما بود با پسرش داشتین بازی می کردین بعد از اینکه کلی باهام بازی کردین باهمدیگه قهر کردین و دوباره اومدی مامان من می خوام نی نی رو بوسش کنم از طرفی هم از باباش خجالت می  کشیدی ما هم زدیم در بی خیالی و رفتی بوسش کردی صحنه ی باحالی بودو همه مون زدیم زیر خنده و شما هم از خجالت آب شدیخجالت... الهی... جوونم 

هر وقتم که میرم شیفت سفارش می کنی یه نی نی واسه ی خودت یکی هم واسه ی باباییت بیارم.. راضی

    عاشق  بافتن موهاتی و اینم عکس  شما و بابایی به پیشنهاد خودت

 

                                                                                                                                                                 

عاشق پوشیدن شال و عینک و...واسه ی خریدکردنی و اینم شکار لحظه ها هنگام بازی کردنت 

 

 



[ شنبه 15 اسفند 1394 ] [ 1:0 ] [ مامان مریم ]
[ ]

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء

 

سلام همیشه ی من به پرنیا ، دختر عزیزم....

 

این روزا اتفاقات دست به دست هم دادن تا گذشت لحظات واسمون سخت تر بشه البته خداوند رو در تمامی لحظات شاکرم و خیرو مصلحت هر چیزی به دست اوست....

یه مدت خوشحال بودیم که دیر یا زود انتقالیمون درست میشه و از شهر غربت بار سفر میبندیم و دیگه دوری چندین ساله تمام میشه ولی متاسفانه یه سری از اتفاقات مانع روند انتقالیمون شده و رفتیم تا فاز دپرسی.. تو این مدت هم تمام تلاشمون رو کردیم و همچنان ادامه دار .....گیرمون یه جیز کوچیک بود ولی ظاهرا خیلی بزرگ ،بهانه ایی نیست غیر از اینکه من خانمم و نیرویی که قصد جابجایی دارم آقاست و بیرجند هم کمبود نیروی آقا.....خلاصه که تو این مدت پرنیا جون خوشحال بود در حدی که میگفت مامان دیوارای خونمون هم با خودمون ببریم بیرجند......

در همین حین خبر فوت مادر دوست عزیزم رو شنیدم و خیلی متاثر شدم خداوند همه ی اموات رو قرین رحمت بفرماید ..

دو روز از شنیدن این خبر نگذشته بود که خبر رسید مادر شوهر عزیزم سکته قلبی کردن و سه تا از رگ های قلبشون هم مسدود شده وبرای آنژیوگرافی اعزام شدن..خیلی بی قرار بودم دلشوره ی عجیبی داشتم و دل نگرون .نمیدونستم که چطوری به بابایی خبر بدم ولی قبل از اینکه من بخوام بگم خبر بهش رسیده بود...تو بد وضعیتی بودیم طوری که تا وقتی خودمون رو رسوندیم بیرجند تمام فکر و ذهنمون شده بود سلامتی مامان جون...تا اینکه از نزدیک دیدمش و اینکه خطر رفع شده بود خدا رو شکر کردیم..کاش هیچ وقت واسه ی هیچ کسی اونم توی دیار غربت که دسترسی به عزیزترین هاتو  نداری خبر مریض احوالی و.....بهت نرسه که واقعا صبوری می خواد....خلاصه که چند روز درگیر بیمارستان بودیم و هر روز پزشکش تصمیم می گرفت یه آزمایشی بگیره و طفلی مامان جون دیگه بی تاب شده بود از آنژیو گرفته تا چندین بار اکو و آندوسکوپی و سی تی اسکن و......تا آزمایشات خونی روزانه و........بازهم خداوند رو سپاس..سپاس برای برگردوندن سلامتی مادر ...مادر که وجودش چشم جراغ خونه ست . ووجودش دلگرمی برای زندگی کردن..خدایا همه ی مامان های دنیا سایه شون مستدام ...

خدایا هیچ کسی رو از نعمت سلامتی محروم نفرما. وبه حق فاطمه الزهراء همه ی مریض ها رو شفاء عاجز عنایت بفرما..یا من اسمه دواء و ذکره شفاء.

 

اینم یه عکس از شام غریبان که به اتفاق پرنیا جون  واسه  ی سلامتی همگی دعا کردیم  و واسشون شمع روشن کردیم.

 

و اما تو این چند روز کوتاه تا مرخص شدن مامان جون از بیمارستان پرنیا جون به همراه خاله زینیی و دایی مرتضی و....روز و شبش رو سر می کردو واست کم نمی گذاشتن و در نبود من وبابایی که مجبور بودیم بیمارستان باشیم واسه ی تفریح تو و اینکه نبود ما رو کمتر حس کنی از پارک گرفته و.....سنگ تموم گذاشتن ...صمیمانه تو این چند روز که باعث زحمته همشون بودیم و همچنین مامان جون و بابا بزرگی تشکر می کنم.ایشالله که تو شادی همه جبران کنیم.......

 

اما مرخصی کوتاه و مجبور بودیم برگردیم.تو مسیر دلت نمی خواست بریم سراوان میگفتی;بیرجند که اینوری نیست باید به بالا بریم من و بابایی کلی مبهوت این حرفت شدیم دلمونم واست می گرفت...ولی چون به راحتی نمی تونستم قانعت کنم که باید بریم  مجبور شدم بگم مامان جون و خاله اینا هم پشت سرمون دارن میان تا لحظه ایی که رسیدیم و تو فکر می کردی تو خونمون منتظرت هستن ومی گفتی بریم ببینیم اگه بودن که بودن ،اگه نبودن که دوباره بریم بیرجند مشغول تلفنچه غم انگیز بود.قهر.....اما مثل روال همیشه دوباره به تنهایی عادت کردی..



[ 8 آذر 1394 ] [ 21:35 ] [ مامان مریم ]
[ ]

آتلیه در 3 سالگی

سلام به پرنیا دختر مهربانم.................niniweblog.com

به اندازه ی تک تک ستاره های آسمون دوست دارم ..............بوسبوس

 

فقط اومدم چند عکس از آتلیه ت که به اتفاق خانواده سه نفری بالاخره گرفتیم رو بزارم و برم....محبتمحبت

 

niniweblog.com

 

 

niniweblog.com

 

niniweblog.com

 

niniweblog.com

 



[ چهارشنبه 20 آبان 1394 ] [ 19:35 ] [ مامان مریم ]
[ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد