پرنیا و روشنا عشق مامان و بابا

ورود پرنیا جان به پیش دبستانی

قربون  پرنیا جونم  برم که  امسال میره پیش دبستانی .وقتی فکرشو میکنم ،فینگولیه من  تو هنوز اندازه فنچی و نمیتونی از حق خودت دفاع کنی. تا حرف بهت بزنند اون دل کوچولوت می شکنه. الهی قربونت برم وقتی مقنعه با مانتو میپوشی چقدر کوچولوی با مزه میشی.     و امااا...... دلشوره عجیبی دارم،  و اشکهایم پشت پلکهایم و بغض در گلویم پنهان شده، هنوز تصور اولین لحظه در آغوش گرفتنت از یادم نرفته و در ذهنم جاریست ، طفل ضعیفی بودی و ناتوان.حال از اینکه جگرگوشه ام را سپردم به دست دیگران، دیگرانی که با وسواس انتخاب کردمشان و نمیدانم باطن حرفهایش را می فهمند یا نه،ظرافت های روحش را درک ...
10 آبان 1396

روزهای آغازین تولد دومین دخترنازم

فرشته کوچولوی مامان و بابا ،آبجی کوچولوی پرنیا جون؛به جمع سه نفرمون خوش اومدی.   این روزها ،به عشق وجودت نفس می گیریم، همچین تو دلمون خودت رو جا دادی که حاضر نیستیم واسه ی ثانیه ایی ازت دور باشیم.                                                                                                             &nbs...
2 مهر 1396

قدم نورسیده..........وزیباترین هدیه خداوند

به شکرانه ی خداوند و سپاس از لطف و رحمت بیکرانش دومین فرزندمون به سلامتی روز سه شنبه 31 مرداد 96 ساعت 10 صبح با زایمان طبیعی به دنیا اومد...........  واین روزشد یکی دیگه از روزهای شیرین زندگیمون که به لطف پروردگار شامل حالمان شد.                                                                                                                &nbs...
19 شهريور 1396

پس کی نی نی مون به دنیا میاد؟....پس کی میرم مدرسه؟....تولد مردادی ها

و اما جمله ی این روزای پرنیا جوووونی...... . پس کی نی نی مون به دنیا میاد؟....پس کی میرم مدرسه؟..   هر روز چشم انتظار به دنیا اومدن آبجی کوچولشه....و از طرفی لحظه شماری واسه ی مدرسه رفتن خلاصه که روزهای آخر کاریم و شروع مرخصی نزدیک بود ،از طرفی تصمیم داشتیم وسایل مونم واسه ی این مدت مرخصی ببریم بیرجند تا امید به خدا تو این مدت انتقالیمونم درست بشه...پرنیا جونم این روزها از فرط خوشخالی ثانیه شماری میکرد تا روزهای شیرینی که در انتظارشه زودتر برسه. روز مرخصی فرا رسید و راهی بیرجند شدیم . این روزها کلی واسه ی خودت صفا می کردی از رفتن به پارک و جاهای تفریحی .....     در ادامه چند عکس ..... ...
25 مرداد 1396

هفته بیست و هفتم بارداری

از اونچایی که هفته 13 بارداریم جنسیت نی نی مون به طور واضح مشخص نبود  منتظر مرخصی بعدی بودیم که بریم بیرجند .. هفته 27 بارداری بود که تصمیم گرفتیم یه مرخصی بریم واسه ی مشخص شدن تعیین جنسیت  ... روزی که نوبت سونو داشتم پرنیا و بابایی هم دلشون می خواست با هام بیان داخل اتاق سونو .و از طرفی پرنیا جون از همون روز اول دوس داشت نی نی مون دختر باشه .همین که نوبت من رسید و وارد اتاق شدیم دکتر پس از اطمینان در مورد سلامت جنین با لبخندی ملیح گفت : خوب نی نی تونم دختره. ...هنوز این جمله رو داشت میگفت که پرنیا جون انقده ذوق زده شد و خودش رو توبغل باباجونش انداخت ،آخه قبل ورود به اتاق ،بابایی سربه سرت میزاشت و میگفت نی نی مون پسره...
19 ارديبهشت 1396

عیدانه 96

سلام به روی ماهت ....... عیدت مبارک پرنیای مهربونم..... روزها چقدر تند میگذرند تا چشم به هم میذاریم تموم میشن انگار همین دیروز بود که سال 95 شروع شد..خداوندا سال جدید رو برای همه ی دوستان عزیزم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت قرار بده و برای عزیزترین هایم نیز بهترین ها را رقم بزن .آمین       امسال بر خلاف مابقی سالهای گذشته بنا به دلایلی تصمیم گرفتیم نیمه اول فرودین رو واسه ی مرخصی و بازدید از اقوام در نظر بگیریم که مصادف شد با چندین مناسبت : 29 اسفند ؛روز مادر .30 اسفند ؛سال تحویل و 1 فروردین تولد عمه جونت که با بودن دور همی حسابی بهمون خوش گذشت و مابقی تعطیلات هم به دیدو بازدید سپری شد. ...
21 فروردين 1396

مسافرت چابهار95 واما........... خبرجدید

با اومدن مامان جونی و بابا بزرگی (بابایی)، عمو سعیدو عمو مصطفی به سروان تصمیم گرفتیم یه سفر کوتاه به چابهار داشته باشیم که کلی خاطره شد واسمون و شما هم از این سفر حسابی لذت بردی   ......خبر جدید و اما خبر اینکه خدای مهربون با نیت قلبی و خواسته ی خودمون خوشحال مون کرد و اگه خدا بخواد قراره به جمع سه نفرمون یه نفر دیگه رو هم هدیه کنه....تو این مدت شما و بابایی بابت این موضوع خیلی خوشحال شدین . اما ویار شدیدم امانم رو بریده بود...ولی محبت های  بابایی که همه جوره هوا مو داشت ودلسوزی دختر عزیزم پرنیا جون بهم روحیه میداد تا تحملم رو بیشتر کنم. تو این مدت پرنیا جان یه پا خانم شده بودو تو کارای خونه خیلی کمک میکرد. عاشقانه دو...
10 بهمن 1395

تاسوعا و عاشورای حسینی95

سلام به پرنیا جون  ایام تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه ی دوستای وبلاگیم تسلیت میگم...     واما قسمت نشد ایام تاسوعا وعاشورا رو بیرجند باشیم چون تازه از مرخصی برگشته بودیم و از طرفی طفلی بابایی  یه شب که میره سالن پاش آسیب میبینه و مجبور میشه یه چند هفته ایی پاش تو گچ باشه . خلاصه که این چند شب رو سه تایی به اتفاق ،با شرکت تو مراسم  عزاداری امام حسین (ع) ،مسجد محل گذروندیم و شما هم هر شب منتظر بودی که حتما حضور داشته باشی.. واما شب شام غریبان و شمع روشن کردن شما که مثل همیشه کلی ذوق داشتی واسه ی همه دعا کردی       الهی به حق امام حسین (ع) و دل شکسته ی...
24 آبان 1395

عروسی خاله جون

سلام عزیزتر از جونم...پرنیا جونم ان شاءالله روزی برسه که عروسی و خوشبختی خودت رو ببینم دخترم. آمیییییییین. بالاخره خاله زینبم رو هم عروس کردیم و فرستادیم خونه ی بخت ..شکر خدا مراسم خیلی قشنگ و با شکوهی برگزار شد.. بهمون فوق العاده زیاد خوش گذشت. ان شاءالله که زندگی به کام شون و لحظاتی پر از شادی و سلامتی در کنار هم داشته باشن...آمیییییییییین قربوننننننننننت برم با اون تیپ خوشتیپت و طلا جواهراتی که به خودت آویزون کرده بودی به خصوص اون مرغ آمین ت که مدتها بود قول خریدش رو بهت داده بودم.بس که سریال شهرزاد رو نگاه کرده بودی شیفته ی طلای شهرزاد شده بودی.خلاصه که حسابی واسه ی مراسم خاله جونت رقصیدی و تا تونستی شاباش گرفتی..ی...
2 مهر 1395

تابستان 95

سلام سلام هزار سلام به  پرنیا چون و همه ی دوستای وبلاگی خودم.... این روزا پرنیا جون ما شب ها تا دیر وقت بیدار و صبح ها تا لنگ ظهر خواب......البته حق داره طفلی نه سرگرمی نه جای تفریحی ونه .......اون تایمی از روز هم که بیداره یا با خودش مشغول خاله بازی کردن و منم باید مهمانش باشم یا هم پای لب تاب و مشغول نگاه کردن سریال شهرزاد و یا نهنگ عنبر ،آتش بازی،بارکد،و..........شب ها هم که عاشق دیدن دور همی بخصوص قسمت نمایشش رو خیلی دوست داری و به عبارتی من وبابایی اسمت رو گذاشتیم قیمت ،آخه همچین جالب مثل خودش میگی :گل مممممممممممممن....خندوانه رو هم خیلی دوست داری  وخداحافظی کردنت کپ جناب خان می مونه............. خلاصه که دیدن این فیل...
2 مرداد 1395