پرنیا عشق مامان و بابا

و ان یکاد



[ چهارشنبه 20 شهريور 1392 ] [ 11:09 ] [ مامان مریم ]
[ ]

عیدانه 96

سلام به روی ماهت .......عیدت مبارک پرنیای مهربونم.....

روزها چقدر تند میگذرند تا چشم به هم میذاریم تموم میشن انگار همین دیروز بود که سال 95 شروع شد..خداوندا سال جدید رو برای همه ی دوستان عزیزم سالی سرشار از سلامتی و موفقیت قرار بده و برای عزیزترین هایم نیز بهترین ها را رقم بزن .آمین 

  

 

امسال بر خلاف مابقی سالهای گذشته بنا به دلایلی تصمیم گرفتیم نیمه اول فرودین رو واسه ی مرخصی و بازدید از اقوام در نظر بگیریم که مصادف شد با چندین مناسبت : 29 اسفند ؛روز مادر .30 اسفند ؛سال تحویل و 1 فروردین تولد عمه جونت که با بودن دور همی حسابی بهمون خوش گذشت و مابقی تعطیلات هم به دیدو بازدید سپری شد.

 

 

 



[ دوشنبه 21 فروردين 1396 ] [ 21:53 ] [ مامان مریم ]
[ ]

مسافرت چابهار95 واما........... خبرجدید

با اومدن مامان جونی و بابا بزرگی (بابایی)، عمو سعیدو عمو مصطفی به سروان تصمیم گرفتیم یه سفر کوتاه به چابهار داشته باشیم که کلی خاطره شد واسمون و شما هم از این سفر حسابی لذت بردی

 

......خبر جدید

و اما خبر اینکه خدای مهربون با نیت قلبی و خواسته ی خودمون خوشحال مون کرد و اگه خدا بخواد قراره به جمع سه نفرمون یه نفر دیگه رو هم هدیه کنه....تو این مدت شما و بابایی بابت این موضوع خیلی خوشحال شدین . اما ویار شدیدم امانم رو بریده بود...ولی محبت های  بابایی که همه جوره هوا مو داشت ودلسوزی دختر عزیزم پرنیا جون بهم روحیه میداد تا تحملم رو بیشتر کنم. تو این مدت پرنیا جان یه پا خانم شده بودو تو کارای خونه خیلی کمک میکرد. عاشقانه دوستتون دارم..........

و اما دو هفته بعد ،مامان جونی و بابا بزرگی (مامانی) به اتفاق خاله زینب و همسریش به قول تو (دایی مرتضی) و مهرداد (پسر دایی شما) با شنیدن خبر بارداری مامانی ،واسه ی سرزدن ازما اومدن سراوان...خیلی خیلی از اومدنشون خوشحال شدیم و شما هم که تو این دو هفته بخاطر حال خراب من و ویار شدیدم تو روحیه ت اثر گذاشته بود باعث شد حسابی حال و هوات عوض بشه.طفلی خاله جون و مامان جونی هم تو این یه هفته حسابی کمک احوالمون بودن  و شما  هم که تا بحال انقده وابستگی بهشون نشون نداده بودی ولی حسابی وابسته شده بودی طوری که روز رفتنشون خیلی غصه خوردی و یه عالمه گریه کردی و همش میگفتی من خاله ی عزیزمو می خوام........البته حقم داشتی به خاطر شرایط جسمی من بود که دپرس شده بودی .

یه کلیپ از این صحنه ت دارم که دل آدم کباب میشه....اما بعد چند روز خدا رو شکر بهتر شدی .

اینم چند تا عکس از جاهای تفریحی که به اتفاق هم تو این مدت رفتیم.

 

 

 

 

 

 

 



[ 10 بهمن 1395 ] [ 21:51 ] [ مامان مریم ]
[ ]

تاسوعا و عاشورای حسینی95

سلام به پرنیا جون بغل

ایام تاسوعا و عاشورای حسینی رو به همه ی دوستای وبلاگیم تسلیت میگم...

 

 

واما قسمت نشد ایام تاسوعا وعاشورا رو بیرجند باشیم چون تازه از مرخصی برگشته بودیم و از طرفی طفلی بابایی  یه شب که میره سالن پاش آسیب میبینه و مجبور میشه یه چند هفته ایی پاش تو گچ باشه .

خلاصه که این چند شب رو سه تایی به اتفاق ،با شرکت تو مراسم  عزاداری امام حسین (ع) ،مسجد محل گذروندیم و شما هم هر شب منتظر بودی که حتما حضور داشته باشی..

واما شب شام غریبان و شمع روشن کردن شما که مثل همیشه کلی ذوق داشتی واسه ی همه دعا کردی

 

 

 

الهی به حق امام حسین (ع) و دل شکسته ی زینب ،خدا همیشه پشت وپناه همه فرزندامون باشه.

 

 

 

 

 



[ دوشنبه 24 آبان 1395 ] [ 21:47 ] [ مامان مریم ]
[ ]

عروسی خاله جون

سلام عزیزتر از جونم...پرنیا جونم

ان شاءالله روزی برسه که عروسی و خوشبختی خودت رو ببینم دخترم.

آمیییییییین.

بالاخره خاله زینبم رو هم عروس کردیم و فرستادیم خونه ی بخت ..شکر خدا مراسم خیلی قشنگ و با شکوهی برگزار شد.. بهمون فوق العاده زیاد خوش گذشت. ان شاءالله که زندگی به کام شون و لحظاتی پر از شادی و سلامتی در کنار هم داشته باشن...آمیییییییییین

قربوننننننننننت برم با اون تیپ خوشتیپت و طلا جواهراتی که به خودت آویزون کرده بودی به خصوص اون مرغ آمین ت که مدتها بود قول خریدش رو بهت داده بودم.بس که سریال شهرزاد رو نگاه کرده بودی شیفته ی طلای شهرزاد شده بودی.خلاصه که حسابی واسه ی مراسم خاله جونت رقصیدی و تا تونستی شاباش گرفتی..یه لحظه هم که رفته بودی قسمت آقایون اونجا هم قربونت برم به خاطر شاباش هم که شده بود ، تنها وسط جمع واسه ی خودت میرقصیدی و کلیپ جالبی بابایی ازت گرفته بود باورم نمیشد از این ریسک ها هم بکنی . همه رو یه جورایی شیفته ی خودت کرده بودی..

وای از خاله زینب بگم که ماه شده بود.....لامصب چه رقصایی هم که میکرد دیدنی...کلیپ شون هم فوق العاده زیبا بود ..ان شاءالله که به پای هم پیر بشن و خوشبخت..

خدا رو شکر مراسم رو به سلامتی پشت سر گذاشتیم ...ان شاءالله که همیشه شاد باشن.

در ادامه چند تا عکس........

پرنیا جون در کنار سارا جون دختر خاله ی عزیزش

 

 

 

پرنیا ،سارا ،فاطمه زهرا

 

 

 

اینم یه عکس با سجاد وسارا پسر خاله و دختر خاله ی پرنیا جان قبل از شروع مراسم در محوطه ی تالار

 

 

اینم یه عکس سلفی بابایی با آقای داماد به عبارتی به قول پرنیا جان دایی مرتضی

 

 

 



[ جمعه 2 مهر 1395 ] [ 19:58 ] [ مامان مریم ]
[ ]

تابستان 95

سلام سلام هزار سلام به  پرنیا چون و همه ی دوستای وبلاگی خودم....

این روزا پرنیا جون ما شب ها تا دیر وقت بیدار و صبح ها تا لنگ ظهر خواب......البته حق داره طفلی نه سرگرمی نه جای تفریحی ونه .......اون تایمی از روز هم که بیداره یا با خودش مشغول خاله بازی کردن و منم باید مهمانش باشم یا هم پای لب تاب و مشغول نگاه کردن سریال شهرزاد و یا نهنگ عنبر ،آتش بازی،بارکد،و..........شب ها هم که عاشق دیدن دور همی بخصوص قسمت نمایشش رو خیلی دوست داری و به عبارتی من وبابایی اسمت رو گذاشتیم قیمت ،آخه همچین جالب مثل خودش میگی :گل مممممممممممممن....خندوانه رو هم خیلی دوست داری  وخداحافظی کردنت کپ جناب خان می مونه............. خلاصه که دیدن این فیلم ها باعث شده یه حرف های بزرگتر از سن خودت بزنی که ما رو حیرون می کنی و انگشت به دهن...تعجببه نقاشی کشیدن هم خیلی علاقه داری و استعداد زیاد ولی متاسفانه اینجا کلاس نقاشی واسه ی سن شما نداره ولی بابایی نقاشی ش از من خیلی بهتره و کمکت می کنه و شما هم کلی ذوق می کنی . علاقه ی زیاد به والیبال رفتن با باباییت داری و مواقعی که من شیفت شب هستم با هم میرین و کلی با بچه های هم سن خودت بازی می کنی و به قول بابایی واسه ی خودت تو بازی حکومتی می کنی  و مواقعی که قراره بابایی بره فوتبال چون اونجا امکان اینکه توپ بهت بخوره هست واسه ی همین یه جورایی دست به سرت می کنه که باهاش نری ویا اگه من خونه باشم دیگه نمی بره شما رو ، ولی شما زرنگ تر از این حرفایی ،یه روز وقت رفتن گفتی میدونم می خوای بری والیبال منو نمی بری ،همیشه اینو با یه لحن خیلی با مزه میگی، از قرار اون روز م چون من خونه بودم بابایی نمی خواست ببردت و تو هم وقت رفتن حواست به کفش های بابایی بود تاکه دیدی کفش های والیبالش رو داره می پوشه گفتی دیدی داری میری والیبال منو نمی بری ،خلاصه که مردیم از خنده... شب ها قبل خواب هم شروع می کنی به خوندن دعای امام زمان و بعدشم میگی مامان بیا ناس بخونیم ،اخه تازه چند ماه ی شده این دو تا رو یاد گرفتی ....قربونت برم خیلی کامل و دلنشین می خونی ............ بله دیگه اینم سرگرمی های تابستون 95 شماست .آرام

ابراز علاقه تو هم خیلی دوس دارم ،قربونت برم همچین با احساس خودت رو میندازی تو بغلم و میگی مامان خیلی دوست دارم.که دلم می خواد له هت کنم ..بلافاصله واسه ی این که به بابای ت هم ابراز علاقه کنی همین کارو میکنی...هیچ وقت نشده فقط بگی من رو دوس داری یا فقط بابایی ،همیشه میگی هر دو تاتون رو دوست دارم..عاشقتم بدجوررررررررررررررربوس

واما امسال به خاطر مراسمی که در پیش داریم عروسی خاله زینب.آبجی گلم فقط تونستیم یه مسافرت کوتاه کرمان بریم واسه ی همون بقیه مرخصی م رو گذاشتیم واسه ی مراسم..خیلی دلم هوای مشهد و حرم امام رضا کرده ولی ان شاء الله اگه خدا قسمت کنه تو مرخصی های بعدی حتما میریم....

واما چند تا عکس زیبا از راین جای تفریحی و بسیار دیدنی کرمان  و دنیای جادویی بیرجند کلی صفا کردی

 

این آبشار بسیار دیدنی و جذاب راین ...و فوق العاده هوای خنکی داشت.

اینم عمو سعید و پرنیا جون

 

 

 

اینجا هم  دنیای جادویی بیرجند که با سارا جون دختر خاله ی عزیزت کلی صفا کردی

 

 

 

 

 

 

 

و در آخر هم عکس های دیگه از تنهایی بازی کردن های خودت وژست های خاص 

 

 

 

 

 

عاشق وسایل پزشکی و به عبارتی مشغول آمپول زدم من به ناحیه ی قوزک پاخنده

 

 

 

عاشق دوچرخه سواری هستی و گاها" به همراه باباییت عصرها میرین دوچرخه سواری

اینم نمونه ایی از نقاشیت

 

 

 

 



[ شنبه 2 مرداد 1395 ] [ 19:15 ] [ مامان مریم ]
[ ]

4 سالگیت مبارک

سلام پرنیا جون من .عزیزتر از جانم...خوشبوترین گل من...فدای همه ی وجودت که زندگی م به نفس هات بنده.

تولد 4 سالگیت مبارک مهربونم..

ببخش که دیر به دیر میام و واست می نویسم.اینو بدون که این تاخییر دلیل کم شدن عشق من و بابایی به شما نیست عزیزم..الان که واست می نویسم ماه مبارک رمضان و مصادف با 22 تیرماه 95 شب تولد توست......قسمت نشد واست تولد مفصلی بگیرم فقط یه کیک ساده و جشن سه نفره با هم گرفتیم ان شا ءالله که سال بعد واست جبران می کنم عزیزم...

برات بهترین ها رو آرزو می کنم....

 

 

از تو گلخونه ی دنیا                              میون تک تک گلها

قسمت ما هم همین بود                     پرنیا تو شدی گل ما



[ دوشنبه 21 تير 1395 ] [ 20:18 ] [ مامان مریم ]
[ ]

عیدانه 95

 

                  

 

سال نو می شود،زمین جانی دوباره می گیرد و نفسی دوباره می کشد.برگها به رنگ در می آیند و گلها لبخند می زند.در این رویش ما کجا ایستاده ایم و سهم ما چیست؟سلام بر زمین ،درود بر ابرها،سپاس از خالق اینهمه رنگ و نقش...زیباترین شاهکار گیتی بر تمامی عزیزانم مبارک.بهترین هفت سین ها را برایتان آرزو می کنم.

                                                                                         

                                                                                                              

پروردگارا سال جدید را برای همه مردم نیک و مهربان ایران زمین به خصوص دوستان نی نی وبلاگی عزیز سالی سرشار از سلامتی،نیکی،موفقیت های بزرگ و برآورده شدن حاجات قرار بده و برای عزیزترینهایم،خانواده عزیزم و ریشه ی وجودم ،دختر نازنینم،بهترین روزها و بهترین احوال را رقم بزن.بی اندازه تو را سپاس و عشق ای مهربانترین..                                                                                                                                                                                niniweblog.com                                                 

                          

به شکرانه ی  خداوند ،امسال  تصمیم گرفتیم فرصت ها رو غنیمت بشماریم و به بهانه ای برای دور هم بودن کنار عزیزان دوازده بر وسیزده به درو ، در دامان سبز طبیعت به خوشی سر کنیم...که خدا رو شکر خیلی خیلی خوش گذشت و اکثر فامیل دور همی به خوشی سر کردیم..

 

در ادامه .........عکس های شکوفه ی بهاری و طنازم  پرنیا جون در طبیعت زیبا    http://i5.glitter-graphics.org/pub/1533/1533345xcnw09g7xt.gif

 

 

 

 

 

 

 



[ جمعه 20 فروردين 1395 ] [ 19:31 ] [ مامان مریم ]
[ ]

دوستت دارم ای همه ی زندگی من

                                                            

 

نگاه که میکنم میبینم دیریست تمام روزهایم در تو خلاصه شده

 

سلام سلام به دور دونه ی مامان و بابا...

این روزا شدی یه پا قصه خون. عاشق کتاب قصه و شعرهای جدید هستی. قصه ی جوجه اردک زشت، حسنی وببعی سربه هوا، حسنی سه بزغاله و...  من یه دور واست می خونم بعدشم خودت از روی تصاویر کتاب ،به زبون خودت شروع می کنی به.خوندن... چند تا از قصه هاتم واسه ی شهربازی هپی لند فرستادم... خلاصه که این روزا خیالم بابتت، خیلی راحت تر شده و خدا رو شکر احساس می کنم  به استقلال رسیدی. 

فقط تنها چیزی که هست دلت می خواد صبح تا شب در اختیارت باشیم و مدام باهات بازی کنیم.. خاله بازی کردنت عشقه ،منم باید چادر به سر بیام مهمونیت و ادامه شم پذیرایی و پارک و خرید....اگه هم نتونم باهات بازی کنم میری توی خونه ت و دستاتم روی چشمات و الکی شروع می کنی مثلا به گریه کردن..... آدم دلش کباب میشه. 

اصلاً تحمل قهر کردن رو نداری اگه هم یه کوچولو  من و بابایی ازت ناراحت بشیم و یاخودتم قهر کنی بلافاصله میگی مامان می خوام بوس تون کنم و آشتی می کنی. یه شب که همکارم مهمان ما بود با پسرش داشتین بازی می کردین بعد از اینکه کلی باهام بازی کردین باهمدیگه قهر کردین و دوباره اومدی مامان من می خوام نی نی رو بوسش کنم از طرفی هم از باباش خجالت می  کشیدی ما هم زدیم در بی خیالی و رفتی بوسش کردی صحنه ی باحالی بودو همه مون زدیم زیر خنده و شما هم از خجالت آب شدیخجالت... الهی... جوونم 

هر وقتم که میرم شیفت سفارش می کنی یه نی نی واسه ی خودت یکی هم واسه ی باباییت بیارم.. راضی

    عاشق  بافتن موهاتی و اینم عکس  شما و بابایی به پیشنهاد خودت

 

                                                                                                                                                                 

عاشق پوشیدن شال و عینک و...واسه ی خریدکردنی و اینم شکار لحظه ها هنگام بازی کردنت 

 

 



[ شنبه 15 اسفند 1394 ] [ 1:0 ] [ مامان مریم ]
[ ]

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء

 

سلام همیشه ی من به پرنیا ، دختر عزیزم....

 

این روزا اتفاقات دست به دست هم دادن تا گذشت لحظات واسمون سخت تر بشه البته خداوند رو در تمامی لحظات شاکرم و خیرو مصلحت هر چیزی به دست اوست....

یه مدت خوشحال بودیم که دیر یا زود انتقالیمون درست میشه و از شهر غربت بار سفر میبندیم و دیگه دوری چندین ساله تمام میشه ولی متاسفانه یه سری از اتفاقات مانع روند انتقالیمون شده و رفتیم تا فاز دپرسی.. تو این مدت هم تمام تلاشمون رو کردیم و همچنان ادامه دار .....گیرمون یه جیز کوچیک بود ولی ظاهرا خیلی بزرگ ،بهانه ایی نیست غیر از اینکه من خانمم و نیرویی که قصد جابجایی دارم آقاست و بیرجند هم کمبود نیروی آقا.....خلاصه که تو این مدت پرنیا جون خوشحال بود در حدی که میگفت مامان دیوارای خونمون هم با خودمون ببریم بیرجند......

در همین حین خبر فوت مادر دوست عزیزم رو شنیدم و خیلی متاثر شدم خداوند همه ی اموات رو قرین رحمت بفرماید ..

دو روز از شنیدن این خبر نگذشته بود که خبر رسید مادر شوهر عزیزم سکته قلبی کردن و سه تا از رگ های قلبشون هم مسدود شده وبرای آنژیوگرافی اعزام شدن..خیلی بی قرار بودم دلشوره ی عجیبی داشتم و دل نگرون .نمیدونستم که چطوری به بابایی خبر بدم ولی قبل از اینکه من بخوام بگم خبر بهش رسیده بود...تو بد وضعیتی بودیم طوری که تا وقتی خودمون رو رسوندیم بیرجند تمام فکر و ذهنمون شده بود سلامتی مامان جون...تا اینکه از نزدیک دیدمش و اینکه خطر رفع شده بود خدا رو شکر کردیم..کاش هیچ وقت واسه ی هیچ کسی اونم توی دیار غربت که دسترسی به عزیزترین هاتو  نداری خبر مریض احوالی و.....بهت نرسه که واقعا صبوری می خواد....خلاصه که چند روز درگیر بیمارستان بودیم و هر روز پزشکش تصمیم می گرفت یه آزمایشی بگیره و طفلی مامان جون دیگه بی تاب شده بود از آنژیو گرفته تا چندین بار اکو و آندوسکوپی و سی تی اسکن و......تا آزمایشات خونی روزانه و........بازهم خداوند رو سپاس..سپاس برای برگردوندن سلامتی مادر ...مادر که وجودش چشم جراغ خونه ست . ووجودش دلگرمی برای زندگی کردن..خدایا همه ی مامان های دنیا سایه شون مستدام ...

خدایا هیچ کسی رو از نعمت سلامتی محروم نفرما. وبه حق فاطمه الزهراء همه ی مریض ها رو شفاء عاجز عنایت بفرما..یا من اسمه دواء و ذکره شفاء.

 

اینم یه عکس از شام غریبان که به اتفاق پرنیا جون  واسه  ی سلامتی همگی دعا کردیم  و واسشون شمع روشن کردیم.

 

و اما تو این چند روز کوتاه تا مرخص شدن مامان جون از بیمارستان پرنیا جون به همراه خاله زینیی و دایی مرتضی و....روز و شبش رو سر می کردو واست کم نمی گذاشتن و در نبود من وبابایی که مجبور بودیم بیمارستان باشیم واسه ی تفریح تو و اینکه نبود ما رو کمتر حس کنی از پارک گرفته و.....سنگ تموم گذاشتن ...صمیمانه تو این چند روز که باعث زحمته همشون بودیم و همچنین مامان جون و بابا بزرگی تشکر می کنم.ایشالله که تو شادی همه جبران کنیم.......

 

اما مرخصی کوتاه و مجبور بودیم برگردیم.تو مسیر دلت نمی خواست بریم سراوان میگفتی;بیرجند که اینوری نیست باید به بالا بریم من و بابایی کلی مبهوت این حرفت شدیم دلمونم واست می گرفت...ولی چون به راحتی نمی تونستم قانعت کنم که باید بریم  مجبور شدم بگم مامان جون و خاله اینا هم پشت سرمون دارن میان تا لحظه ایی که رسیدیم و تو فکر می کردی تو خونمون منتظرت هستن ومی گفتی بریم ببینیم اگه بودن که بودن ،اگه نبودن که دوباره بریم بیرجند مشغول تلفنچه غم انگیز بود.قهر.....اما مثل روال همیشه دوباره به تنهایی عادت کردی..



[ 8 آذر 1394 ] [ 21:35 ] [ مامان مریم ]
[ ]

آتلیه در 3 سالگی

سلام به پرنیا دختر مهربانم.................niniweblog.com

به اندازه ی تک تک ستاره های آسمون دوست دارم ..............بوسبوس

 

فقط اومدم چند عکس از آتلیه ت که به اتفاق خانواده سه نفری بالاخره گرفتیم رو بزارم و برم....محبتمحبت

 

niniweblog.com

 

 

niniweblog.com

 

niniweblog.com

 

niniweblog.com

 



[ چهارشنبه 20 آبان 1394 ] [ 19:35 ] [ مامان مریم ]
[ ]

مادر بزرگ ؛ چشم و چراغ ماست

 

وقتی که آهسته آهسته نگاهم میکردی و لبخند میزدی و من لبریز میشدم  را هیچ فراموش نخواهم کرد....

 

 

روز آخر که رفته بودم عیادت مادر بزرگم و بی حال دراز کشیده بود، بغض گلویم رو گرفته بود .احساس کردم چقدر دلم براش تنگ شده و دلم می خواست همانند گذشته با نگاه مهربانش به استقبالم بیاید ولی افسوس.....برای همه چیز  دیگر دیر شده بود...

 چه زیبا بود لحضه ی رفتن  ،بعد از خواندن نماز صبح و با ذکر خدا دیگر نفست بالا نیامد و وقتی بر بالینت رسیدم دیگر دیر شده بود و تمام درد وجودم را فرا گرفته بود......

آماده بردن جنازه که شدیم کنارت نشسته بودم و داشتم آخرین خداحافظی را میکردم همه ی نوه ها و بچه ها توی خانه بودن همین که بر روی برانکارد گذاشتنت دلمان کنده شد توان ایستادن برایم نبود بدترین لحظه ی زندگی ام بود به عمرم اینچنین ندیده بودم و چه ترس و درد و مصیبت حس شدنی ای.

امان از دل زینب که عزیزانش یک به یک جلوی چشمانش رفتند و مجبور بود صبور باشد.

هنوز زود است باور نبودنت بگذار در خیال خوش خودم چشم انتظارمان به در نشسته باشی، و من دلتنگ که شدم سراغ از لحظه های کودکی و با هم بودن را خواهم گرفت ؛و قول بده باز هم دانه های تسبح ت را نذر آرزوهایم کنی و دلواپسمان بمانی ، با عزت زندگی کردی و گرفتار بیمارستان نشدی

دلم تنگ می شود برای روضه های ساده که اول محرم با نیت پاکت می گرفتی...وتا همیشه نمی برم از یاد..دعایت را پایان هر دیدار.............

دلخوشم که روز پنج شنبه دفن به نیمه وشب جمعه رسید....سفرت به سلامت مادر بزرگ ..دیدار به قیامت

 

افسوس که چقدر لحظه های با هم بودن مان محدود بود  و این سالهای فراق باعث شد از دیدار هم محروم باشیم ..آنقدر راحت از دستشان می دهیم که راحت دل می شکنیم ،راحت می گذریم، حواسمان نیست چه می کنیم با آنهایی که دوسشان داریم ، با آنهایی که دوسمان دارن ..

اینم بماند که ترس از دست دادن هایم وقتی فکرشان یک لحظه سراغم می آید تمام وجودم خالی می شود و دعا می کنم من اول از همه بروم طاقت ندارم...

حرف زیاد است و حوصله کم اما دیگر کافیست بغض گلویم را گرفت.........

 

 

 



[ دوشنبه 20 مهر 1394 ] [ 0:16 ] [ مامان مریم ]
[ ]

خبری در راه است.......

 

روزهای آخر شهریور ماه رو سپری می کنیم، و خبری در راه است... آری خبر انتقالی مون که چند وقته در تلاشیم اگه خدا بخواد به زودی زود ،کارامون درست بشه واز دیار غربت به آغوش گرم خانواده برسیم...هر چند فکرشم نمی کردیم تو این چند ساله بتونیم بیایم آخه به همین راحتی ها موافقت نمیشه و به قول دوستام یه معجزه است که یه نفر پیدا بشه و حاضر بشه باهام جابجا کنه....و این رو مدیون تقدیر روزگار و لطف پرودگار  که همیشه شامل حالم بوده هستم و خداوند رو هزاران بار شکر می کنم. شهریور ماه همیشه واسم ماه خوبی بوده  و اکثر اتفاقات خوب تو این ما واسم رقم خورده.....

البته پایان مرداد ماه هم یه خبر خوب که همه ی ما رو خوشحال کرد مشخص شدن وضعیت آقا ابوالفضل شوهر خواهر عزیزم بود که تو تقسیمات بیرجند افتادن و دیگه مجبور نیستیم دوباره از هم دور باشیم ...و اگه خدا بخواد برای اولین بار کل خانواده  در کنار هم خواهیم بود.....

و خبر دیگه ..عقد پسردایی عزیزم ابوالفضل آقا با ریحانه خانم و  مزدوج شدن مهدیه جون آبجی ابوالفضل با آقا مجتبی پسر عمه م که خیلی واسم خوشحال کننده بود ، آرزو می کنم  زندگی شاد و پر از موفقیت رو داشته باشن...

این روزها هوا دلچسب ترشده و حالم رو خوش  و روحم رو نوازش می کنه. مهربان خدایم بابت همه ی نعمت ها والطافت سپاسگزارم.......

 

و اما خاله زینب و آقا مرتضی  چند ماه میشه مزدوج شدن والبته در دوران عقد بسر می برن و شما خیلی با هر دو شون راحتی و همیشه در حال گشت گذار باهاشون هستی 

 

بنده دره به قول خودت دریاچشمک

عزیزم

 

 

 

 

 عاشق این ژست گرفتنتم....

 

 

 

 

 

اینجا هم با عمه جونت که خیلی دوسش داری و خانواده ی پدری در حال تفریح و خوش گذرونی هستی علاقه ی زیاد به رودخونه و دریا داری..........

 

 

 

 

شهربازی بیرجند و لذت  بردن تو از دیدن آب و آبشار

 

 

 

 

 

 



[ يکشنبه 29 شهريور 1394 ] [ 19:29 ] [ مامان مریم ]
[ ]

جشن تولد کفش دوزکی

امسال سومین سال بودن ،در کنار خوشبوترین گل دنیا رو  با اومدن به بیرجند خونه ی مامان جونی جشن گرفتیم جشن خودمانی و صمیمی ،جشن خیلی خوبی بود  و خدا رو شکر به دلمون نشست   و من و بابایی کلی  ذوق کرده بودیم  ذوق داشتن دخترم .دخملی که حالا دیگه کلی خانوم شده و برا خودش می خونه تولد تولد تولدت مبارک....شمع تولدش رو خودش فوت کرد ... دختر خاله عزیزتم سارا جون  در کنارت جشن تولد 4 سالگی شو گرفتیم.

 

 

 

وقتی چشمهایم را می بندم و سفر میکنم به سه سال پیش ، همون روزی که تو به دنیا اومدی ، اون روز که خوشبختی من و بابایی با وجود تو تکمیل شد  تو بدنیا اومدی و ما هم مثل تو وارد دنیای جدیدی شدیم ، مثل یک عروسک بودی کوچک و بی اراده ، اما الان همه اراده ها از آن توست و لحظه های عاشقی ما روز به روز بیشتر میشه و من غرق در لذتم ، لذت با تو بودن ، این روزهای من همه شده عاشقی کردن با تو ، باورم نمیشه که داشتن تو این همه عاشقم کرده ، عاشق بوییدن و بوسیدنتم ، عاشق خوردن و خوابیدنتم ، عاشق بازی کردن و شعر خوندناتم ، عاشق ناز و عشوه هاتم ، من و بابایی کنار تو خیلی آرامش داریم دخترم ممنونیم از این همه حس زیبا که به ما هدیه میدی   خدایا شکر...

 

چقدر خوشحالم که مادرم ، هیچ وقت فکر نمی کردم مادر بودن این همه لذت بخش باشه ، یاد لحظه های می افتم که نا آرام بودی و تو بغلم آرام می شدی و حتی نا آرام بودم و با شیر خوردنت آرامم میکردی ، تو بزرگ شدی اما دلم تنگ است برای همه جرعه هایی که نوشیدی ...

 

 این روزها شیرین زبانی دخملی به اوج خودش رسیده و بلبلی شده برا خودش... وقتی میگه "مامانی خانوم، مامانی خوشکل مامانی نفس و.....دوسِّت دارم"، دلم قنج میره و هزاران بار قربون صدقت میرم، که با یک جمله ت دنیا سراسر، برایم خوشی میشه و دلم ضعف می کنه برای مادری کردن بیشتر و بیشتر...گاهی دستان نحیف و گرمت رو در گردنم حلقه می کنی و با تمام قدرتت محکم من رو در آغوش میکشی، و بوسه ای شیرین بر صورتم هدیه میکنی، تنها خدا خود میدونه حال سر مستی ام رو، که هیچ کلامی یارای توصیف لذت اون لحظه نیست...

 

سه سال گذشت و خدا رو شکر بزرگ شدی ، هم از شیر راحت دل کندی هم از پوشک راحت جدا شدی ، قربونت برم که خیلی صبوری دختر نازم ، بزرگ شدی و سر مست ، دیگه خانومی شدی به تمام معنا ، از خدا میخوام همه جا با تو باشه در تمام پستی و بلندی ها یارو یاورت باشه.

از تو و بابا صادق هم ممنونم که خیلی هوای منو دارید خدا رو شکر میکنم که شما رو در کنار خودم دارم ، با وجود شما دو تا مهربون من خیلی بیشتر وجود خدا رو حس میکنم ، دوستتون دارم.....

 

 اینم یه عکس سلفی توسط بابایی...

 

   

 

 کیک تولد  کفش دوزکی که چند وقته منتظرشی و قولش رو بهت داده بودیم...

 

 

 نمایی از تم تولدت که بابای مهربونت زحمتش رو کشیده...البته منم کمکش کردم......

 

 

و........

 

 

 

..........

 

 

و این هم کادوی دخملی رو به خاطر علاقه شدیدش ،دوچرخه خریدیم  که خیلی دوسش داره ولی خوب نمی تونست بروندش.. 

 

 

 

 و اینم هدیه سارا جون ....مثل شما یه دوچرخه واسش خریدیم... 

 

............

 

 

 



[ پنجشنبه 22 مرداد 1394 ] [ 23:56 ] [ مامان مریم ]
[ ]

36 ماهگیت مبارک

 

سلام سلام عزیزم.....

 

                              تولدت مبارک........

 

عاشقتم ،دوست دارم  

                        

                 دردو بلات به جونم.........

   

 

 

قلببازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخکقلب

 

قلبمیگن کهنه نمی شه تولدت مبارکقلب

 

قلبتو این روز طلایی تو اومدی به دنیاقلب

 

قلبو جود پاکت اومد تو جمع خلوت ماقلب

 

قلبتو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روزقلب

 

قلباز آسمون فرستاد خدا یه ماه زیباقلب

 

قلبیه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشنقلب

 

قلبیکی به نیت تو یکی از طرف منقلب

 

قلبالهی که هزارسال همین جشنو بگیریمقلب

 

قلببه خاطر و جودت به افتخار بودنقلب

 

قلبتو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتیقلب

قلببا یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتیقلب

 

قلبببین توآسمونا پر از نور و پرندسقلب

 

قلبتو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندسقلب

 

قلبتا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندنقلب

 

قلبهمین شعر و ترانه تو دنیای ما زندسقلب

 

قلبواسه تولد تو باید دنیا روآوردقلب

 

قلبستاره رو سرت ریخت تو رو تا آسمون بردقلب

 

قلباینا یه یادگاری توی خاطره هاتهقلب

 

قلبولی به شوق امروز می شه کلی قسم خوردقلب

 

قلبتولدت عزیزم پراز ستاره بارونقلب

 

قلبپر از باد کنک و شوق ،پر از آینه و شمعدونقلب

 

قلبالهی که همیشه واسه تبریک امروزقلب

 

قلببیان یه عالم عاشق ،بیاد هزار تا مهمونقلب

 

 

 

عزیز دلم در اولین فرصت از خاطرات تولدت میام و می نویسم ............

 

خیلی عزیزی........



[ دوشنبه 22 تير 1394 ] [ 22:48 ] [ مامان مریم ]
[ ]

در آستانه 3 سالگی در ماه مبارک رمضان

 ماه رحمت و مغفرت , ماه دوست داشتنی رمضان رو ,

 

به همه ی دوستان وبلاگیم  تبریک میگم ...

 

شکلک های یاهو طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق انشاالله ... شکلک های یاهو

 

سلام پرنیا جون ......دختر نازنینم ......

می نویسم برایت ......عاشقانه هایی که نوشته میشود ,

خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند ,

خاطره هایی است از تو , از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده ,

با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود ,

تا روزی که  این خاطرات را بخوانی و بدانی که از اولین روز به وجود آمدنت چگونه با شوق منتظرت بودیم و چگونه آمدنت را به انتظار نشستیم و برایت دعا کردیم ......

تا روزی که بدانی ,

دخترم , عزیز دلم , ما یعنی مامان مریم و بابا صادق, همیشه عاشقانه دوستت داشیم و تا بینهایت دوستت خواهیم داشت و برای سعادتت دعا میکنیم .....

 

 

 

واما... پرنیا جونم تو بهترین و بی نظیرترین دختر دنیا برای مامانی هستی .مطمئنم که من کم طاقت و کم حوصله ام و تو همیشه خااااااااانوم بودی و ماه , و هر کاری که کردی اذیت نبوده وهمش اقتضای سن و سالت بوده و هست نازنین دختر من ...

 گهگاهی که لجبازی میکنی و چیزی رو به زور میخوای و قشقرق راه میندازی و با گریه و اشک ریختن سعی می کنی به خواستت برسی ولی من وبابایی یه جورایی بهت میفهمونیم که با اشک ریختن نباید چیزی رو بخوای واسه ی همین سریع اشکاتو پاک می کنی که حرفت رو گوش کنیم...

شب ها بیشتر بیداری و الانم که ماه رمضونه تا سحر باهمون بیداری خیلی وقتها تا لنگ ظهر خوابی ,بعد از بیدار شدنت هوس صبحانه می کنی و علاقه ی خاصی به حلوا ارده داری ..در حد یه ساندویچ کوچیک .. وقتی هم که نزدیک افطار میشه و من میرم واسه ی آماده کردن افطاری...میگی مامان افطار شده؟؟ بریم افطار کنیم...الان برنامه ی احسان شروع میشه، دردسرای عظیم رو نگاه کنیم،پایتخت شروع میشه.عاشق برنامه ی خندوانه یی شعرشم بلدی...چیکار کنیم همپای ما این برنامه ها رو دنبال می کنی...و با دقت تمام...یه روز که بردمت حمام میبینم سرت رو می خوای ببری توی تشت.. میگم این چه مدل مامان؟!!!تعجب در جوابم گفتی مثل تو فیلم پایتخت یادته؟؟!!!تعجب

یا اینکه یه وسیله از اسباب بازیهات برمیداری ،بالای سرمون می چرخونی ،میگی : براتون سپند آوردم چشم نخوری ایشالله...میگم مامان این کارو، این جملات رو از کجا یاد گرفتی؟؟؟ میگی تو فیلم آتش بس یادته مامانش واسش سپند آورد!!!تعجبالتبه گاهی اوقاتم خودم واست اینکارو میکنم ولی ماشالله دقتت خیلی زیاده...

یا قبلش  فیلم شمعدونی رو که نگاه می کردی ، یه روز توی دستشویی بودی منم توی آشپزخونه صدات میومد که میگفتی بیا منو بخورر؟؟ بهت گفتم مامان با کی داری صحبت می کنی؟؟ اوایل فیلم شمعدونی بود، تو هم گفتی دیدی تو شمعدونی (زیبا )می گه بیا منو بخور، دقیقا" به همون حالت خودش می گفتی...منم کف کردمتعجب

خلاصه که از این موارد زیاده......و تو هم علاقه ی خاصی به این سریال ها داری و اصلا به کارتن و برنامه های کودک علاقه نداری مگه چی باشه....

 

اینم مدل تلوزیون نگاه کردنتراضی

 

 

 

راستش  وقتی میبینیم چقدر آروم و خوب و با علاقه , مشغول بازی هستی و با لگو هات سرگرمی و تازگی ها چیزهای جالبی با خلاقیت خودت و گاها" به کمک بابایی درست می کنی و به من گیر نمیدی چقدر کیفففففففففففف میکنم ....

گاهی اوقات که میشه دلت می خواد با هم شعر بخونیم...میگی : مامان چی بخونیم؟؟ باقر بخونیم.؟! آخه تا امام هشتم رو از قبل یاد داشتی ولی حالا خودت هم میشموری هم اینکه اسم امام ها رو میگی...ماشالله جیگری..

 

 

قربون نماز خوندن و قرآن خوندنت بشم من................

تازگی ها  به عروسکات علاقمند شدی و همچین عروسکت رو در آغوش می گیری که انگار واقعیه..نازو نوازشش می کنی و................

و اما گاها" دوس داری کنار من تو آشپزخونه باشی واسه ی همین میزارمت روی اوپن و مشغول بازی کردنی .. از هیچی نمیترسی فقط کافیه مورچه یا مگس و یا پشه به چشمت بخوره ..عکس العملت خیلی باحال...فرار می کنی به سرعت نور.....با گفتن پشه ی کثیف..مورچه کثیف...مگس کثیف..

علاقه ی زیادی به پوشیدن شال و روسری های من داری...میندازی سرت و کیف منم فقط دوس داری، میندازی رو دوشات و عینک دودی هم رو چشمات و یک کلید هم برمیداری میگی خدافظ من رفتم مدرسه، به در خونه چند تا در میزنی دوباره برمی گردی ،کلی منو بوس میکنی ومیگی سلام سلام من اومدم ببین برات چی خریدم....عشقمی

 

 

 

این روزا لحظه شماری می کنی واسه ی تولدت .عاشق جشن تولدی....و بابای مهربونتم داره واست مقدمات جشن تولد کفش دوزکی  رو با هنر دست خودش  ، اگه  خدا ایشالله  بخواد بریم بیرجند  و واست بگیریم...برای همین تو کلی ذوق و شوق داری و روزها رو با انگشتای دستم واسه ی تولدت میشمری....

 

کلا  بی نظیری گل بی همتای مامان ....

 

 

 

 



[ سه شنبه 29 ارديبهشت 1394 ] [ 9:33 ] [ مامان مریم ]
[ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد