پرنیا پرنیا ، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 27 روز سن داره
روشناروشنا، تا این لحظه: 6 سال و 8 ماه و 18 روز سن داره
مریممریم، تا این لحظه: 40 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره
صادقصادق، تا این لحظه: 39 سال و 10 ماه و 17 روز سن داره
پیوند عاشقانه ی ماپیوند عاشقانه ی ما، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 8 روز سن داره
لیانالیانا، تا این لحظه: 4 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

پرنیا، روشنا و لیانا عشق مامان و بابا

یا من اسمه دواء و ذکره شفاء

  سلام همیشه ی من به پرنیا ، دختر عزیزم....   این روزا اتفاقات دست به دست هم دادن تا گذشت لحظات واسمون سخت تر بشه البته خداوند رو در تمامی لحظات شاکرم و خیرو مصلحت هر چیزی به دست اوست.... یه مدت خوشحال بودیم که دیر یا زود انتقالیمون درست میشه و از شهر غربت بار سفر میبندیم و دیگه دوری چندین ساله تمام میشه ولی متاسفانه یه سری از اتفاقات مانع روند انتقالیمون شده و رفتیم تا فاز دپرسی.. تو این مدت هم تمام تلاشمون رو کردیم و همچنان ادامه دار .....گیرمون یه جیز کوچیک بود ولی ظاهرا خیلی بزرگ ،بهانه ایی نیست غیر از اینکه من خانمم و نیرویی که قصد جابجایی دارم آقاست و بیرجند هم کمبود نیروی آقا.....خلاصه که تو این مدت پرنیا جون...
8 آذر 1394

آتلیه در 3 سالگی

سلام به پرنیا دختر مهربانم................. به اندازه ی تک تک ستاره های آسمون دوست دارم ..............   فقط اومدم چند عکس از آتلیه ت که به اتفاق خانواده سه نفری بالاخره گرفتیم رو بزارم و برم.. ..             ...
20 آبان 1394

مادر بزرگ ؛ چشم و چراغ ماست

  وقتی که آهسته آهسته نگاهم میکردی و لبخند میزدی و من لبریز میشدم  را هیچ فراموش نخواهم کرد....     روز آخر که رفته بودم عیادت مادر بزرگم و بی حال دراز کشیده بود، بغض گلویم رو گرفته بود .احساس کردم چقدر دلم براش تنگ شده و دلم می خواست همانند گذشته با نگاه مهربانش به استقبالم بیاید ولی افسوس.....برای همه چیز  دیگر دیر شده بود...  چه زیبا بود لحضه ی رفتن  ،بعد از خواندن نماز صبح و با ذکر خدا دیگر نفست بالا نیامد و وقتی بر بالینت رسیدم دیگر دیر شده بود و تمام درد وجودم را فرا گرفته بود...... آماده بردن جنازه که شدیم کنارت نشسته بودم و داشتم آخرین خداحافظی را میکردم همه ...
20 مهر 1394

خبری در راه است.......

  روزهای آخر شهریور ماه رو سپری می کنیم، و خبری در راه است... آری خبر انتقالی مون که چند وقته در تلاشیم اگه خدا بخواد به زودی زود ،کارامون درست بشه واز دیار غربت به آغوش گرم خانواده برسیم...هر چند فکرشم نمی کردیم تو این چند ساله بتونیم بیایم آخه به همین راحتی ها موافقت نمیشه و به قول دوستام یه معجزه است که یه نفر پیدا بشه و حاضر بشه باهام جابجا کنه....و این رو مدیون تقدیر روزگار و لطف پرودگار  که همیشه شامل حالم بوده هستم و خداوند رو هزاران بار شکر می کنم. شهریور ماه همیشه واسم ماه خوبی بوده  و اکثر اتفاقات خوب تو این ما واسم رقم خورده..... البته پایان مرداد ماه هم یه خبر خوب که همه ی ما رو خوشحال ک...
29 شهريور 1394

جشن تولد کفش دوزکی

امسال سومین سال بودن ،در کنار خوشبوترین گل دنیا رو  با اومدن به بیرجند خونه ی مامان جونی  جشن گرفتیم جشن خودمانی و صمیمی ،جشن خیلی خوبی بود  و خدا رو شکر به دلمون نشست   و من و بابایی کلی  ذوق کرده بودیم  ذوق داشتن دخترم .دخملی که حالا دیگه کلی خانوم شده و برا خودش می خونه تولد تولد تولدت مبارک ... .شمع تولدش رو خودش فوت کرد ... دختر خاله عزیزتم سارا جون  در کنارت جشن تولد 4 سالگی شو گرفتیم.       وقتی چشمهایم را می بندم و سفر میکنم به سه سال پیش ، همون روزی که تو به دنیا اومدی ، اون روز که خوشبختی من و بابایی با وجود تو تکمیل شد   تو بدنیا اومدی و م...
22 مرداد 1394

36 ماهگیت مبارک

  سلام سلام عزیزم.....                                 تولدت مبارک........   عاشقتم ،دوست دارم                                              دردو بلات به جونم.........         بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک   میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک   تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا   و جود پاکت اومد تو جمع خلو...
22 تير 1394

در آستانه 3 سالگی در ماه مبارک رمضان

 ماه رحمت و مغفرت , ماه دوست داشتنی رمضان رو ,   به همه ی دوستان وبلاگیم  تبریک میگم ...   طاعات و عباداتتون قبول درگاه حق انشاالله .. .   سلام پرنیا جون ......دختر نازنینم ...... می نویسم برایت ......عاشقانه هایی که نوشته میشود , خاطره هایی است که در انتظار دیدن تو به وجود می آیند , خاطره هایی است از تو , از هدیه ای که خداوند به ما عطا کرده , با امید به روزی که با چشمان زیبایت این خاطرات را بخوانی و بدانی که چقدر برای ما عزیز بودی و هستی و خواهی بود , تا روزی که  این خاطرات را بخوان...
29 ارديبهشت 1394